ویژگی های دانش آموز خلاق
1- ایده ها و نظرات خود را بدون ترس در كلاس مطرح می كند.
2- معمولا برای مسائل راه حل ها و پاسخ هایی متفاوت از سایر دانش آموزان ارائه می كند.
3- به فعالیت هنری علاقه ی زیادی دارد و در این زمینه دارای تجربه و مهارت است .
4- غالبا ایده ها و راه حل های بیش تری نسبت به سایر هم كلاسی های خود پیشنهاد می كند.
5- معمولا قادر است باطنز پردازی ها و شوخی های جالب دیگران را بخنداند.
6- تمایل زیادی به تغییر نظرات معلم و یا مطالب كتاب دارد.
7- در كلاس اغلب سوالاتی غیرعادی و گاه عجیب و غریب می پرسد.
8- علاقه ی زیادی به نقاشی و ترسیم افكار و ایده های خود دارد.
9- انتقاد گر است و هر نظر و عقیده ای را به راحتی نمی پذیرد.
10- گاهی به خاطر بیان نظرات و ایده های عجیب و غریبش در نظر دانش آموزان دیگر فردی غیرعادی جلوه می كند.
11- از قوه ی تخیل خوبی برخوردار است.
12- معمولا در كلاس با آب و تاب صحبت می كند و سعی می كند ایده هایش را با جزئیات كامل شرح دهد.
13- دارای ابتكار است و غالبا ایده ها و پاسخ های منحصر به فرد ارائه می كند.
14- حساس ،باریك بین و نكته سنج است .
15- بسیار فعال است و غالبا در آن واحد چند طرح و ایده در زمینه های مختلف را در سر می پروراند.
16- به تجربه و آزمایش علاقه ی فراوانی دارد
17- در نفوذ و تاثیر گذاری بر دوستان خود از توانایی زیادی برخورداراست.
18- آمادگی طرد شدن و عدم تایید از طریق دیگران را داراست .
19- به مطالعه ی موضوعات متنوع و گوناگون علاقمند است و زمان قابل توجهی را به این امر اختصاص می دهد.
20- از اطلاعات عمومی زیادی برخوردارست و سعی می كند كه از آن ها استفاده ی عملی و كاربردی كند.

 

 

 
 

قیمت عمر


سعدی می گوید: در کودکی، پدرم برایم انگشتری با ارزش از جنس زر خرید. در مغازه پدرم نشسته بودم که مشتری ای وارد شد. به انگشترم نگاهی انداخت. رو به من کرد و گفت: من خرماهای خوشمزه ای دارم. می خواهی خرمایم را به تو بدهم و تو انگشترت را به من بدهی؟ من که به شیرینی خرما فکر می کردم و از ارزش انگشتر بی خبر بودم، به پیشنهاد او رضایت دادم. کسی که در دنیا تنها به عیش و نوش مشغول است قیمت عمر را نشناخته است.

( برگرفته از کتاب بوستان سعدی)

 

 
 

بچه ها...             

وقتی با سرزنش و انتقاد زندگی می کنند می آموزند بی اعتمادبه خود باشند              
وقتی با خشونت زندگی می کنند می آموزند که جنگجو باشند.
وقتی با ترس زندگی می کنند می آموزند که بُزدل باشند.  
وقتی با تمسخُر زندگی می کنند می آموزند که خجالتی باشند.
وقتی با ترحم زندگی می کنند می آموزند که به خود احساس ترحم داشته باشند.
وقتی با حسادت زندگی می کنند می آموزند که در خود احساس گناه داشته باشند.


اما ...
اگر با شکیبایی زندگی کنند بردباری را می آموزند.
اگر با تشویق زندگی کنند اعتماد و اطمینان را می آموزند.
اگر باپاداش زندگی کنند با استعداد بودن و پذیرندگی را می آموزند.
اگر با تصدیق شدن زندگی کنند عشق را می آموزند.
اگر با توافق زتدگی کنند دوست داشتن خود را می آموزند.
اگر با تایید زندگی کنند با هدف زندگی کردن را می آموزند.
اگر با صداقت زندگی کنند حقیقت را می آموزند.
اگر با انصاف زندگی کنند دفاع از حقوق را می آموزند.
اگر با اطمینان زندگی کنند اعتماد به خود و اعتماد به دیگران را می آموزند.
اگر با دوستی و محبت زندگی کنند زندگی در دنیای امن را می آموزند

 

 
داستان باورها

داستان باور ها


روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یك آكواریوم ساخت و با قرار دادن یک
دیوار شیشه‌اى در وسط آكواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد.
در یک بخش ، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى
 که غذاى مورد علاقه ماهىبزرگتر بود..
ماهى کوچک ، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد .
او براى شکار ماهى کوچک ، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با
دیوار نامرئی كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از
غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…
پس از مدتى ، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت . او
باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک ، امرى محال
و غیر ممکن است!
در پایان ، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را
باز گذاشت.. ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ
به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت !!!
میدانید چرا ؟
دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود ! باوری از جنس محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور ! باوری از ناتوانی خویش

 

 

دوباره زاده شو!!

هیچ انسانی به سعادت نمی رسد مگر آنکه دوباره زاده شود: یک بار از مادر خویش و یک بار ددیگر از خویشتن تا حقیقت درونش در زایش دوم هویدا شود و حیات واقعی او آغاز گردد!!

نقص یا کمبود زیبایی در چهره یک فرد را اخلاق خوب تکمیل می کند... اما کمبود یا نبود اخلاق را هیچ چهره زیبایی نمی تواند تکمیل کند... پایه و بنای شخصیت انسان ها بر کردارشان می باشد و زیباترین شخصیت ها، متعلق به خوش اخلاق ترین انسان هاست.

 

امام باقر علیه سلام فرموده اند:
سستی مکن در امر نماز زیرا که که رسول خدا (ص) فرموده اند:
کسی که نماز را سبک شمارد از من نیست


آثار و فوايد نماز
نماز سدي در برابر گناهان آينده است و به اعمال انسان ارزش مي‌دهد و در صورت قبولي آن، ساير اعمال نيز پذيرفته مي‌شود همچنين نماز خردكننده‌ي شياطين است از اين‌رو شيطان همواره مي‌خواهد انسان را از نماز دور كند. نماز شيطان را دور مي‌كند و باعث شفاعت اهل بيت (ع) در قيامت مي‌شود و مهمترين وسيله براي ارتباط با خدا و نزديكي به او و ضامن سعادت ابدي انسان است و نماز روح نظم‌وانضباط را در انسان تقويت مي‌كند.
سيماي نمازگزاران واقعي
- به روز جزا ايمان دارند.
- از عذاب پروردگارشان بيمناك‌اند.
- خود را از بي عفّتي حفظ مي‌كنند.
- در امانت خيانت نمي‌كنند.
- پيمان خود را رعايت مي‌كنند.
- حافظ آداب و شرايط نمازهايشان هستند.
- در نمازشان سهل انگاري نمي‌كنند.
از سيد علي قاضي نقل شده است كه مي‌فرمود اگر نمازتان را درست بخوانيد به همه‌جا مي‌رسيد.
به نقل از حاج شيخ جواد انصاري به فرزند خود مي‌فرمود نماز را صورت باطني هست و آن شش خصال يافت مي‌شود: و نماز اول وقت را از دست ندهيد زيرا هم اسقاط تكليف است و هم فصيلت دارد.
حضور قلب و تفهم و تعظيم و هيبت و رجا و حيا. و اين شش خصلت حالات نيكويي هستند كه يافت نمي‌شوند تمامي اين‌ها مگر در مؤمني كه امتحان كرده باشد خدا دل او را به نور معرفت و ايمان. پس، روح نماز معرفت حق اوّل است و معرفت عبوديت از براي او،از روي اخلاص، و اخلاق و صفا باطنه او معاني است كه مذكور است و اما اعضا و جوارح او، پس آن قيام است و قرائت و ركوع و سجود.

 

 
حکایت پند آموز

پدری به پسرش  گفت: به خشم - که تو آدم نشوی جان پسر

حیف از آن عمری که ای نافرمان  - در پی تربیتت کردم صرف

دل فرزند از این حرف شکست- بی خبر روز دگر کرد سفر

رفت از پیش پدر تا بکند بهر خود فکر دیگر - کار دگر

** چند سالی بگذشت و پس از آن

- حاکم شهر شد و صاحب زرپس بفرمود به احضار پدر

پدرش آمده از راه دراز - سوی حاکم شتافت و شناخت پسر

پسر از خودخواهی و کبر و غرور -به سراپای وی نظر افکند و گفت

ای پیر ، شناسی تو مرا - گفت : کی می روی از یاد پدر جان پسر

گفت:گفتی که من آدم نشوم - حالیا حشمت و جایم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان - گفت این نکته ، برون رفت ز در

 من نگفتم که تو حاکم نشوی - گفتم آدم نشوی جان پسر

******

تن ادمی شریف است به جان آدمیت

 نه همین لباس زیباست نشان آدمیت